گام با گامچهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه صفحه 81 پایه نهم - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

سخن دوست :امام علی (ع) : دانش، نابود كننده نادانى است.

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه صفحه ۸۱ پایه نهم

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه صفحه ۸۱ پایه نهم

انشا صفحه ۸۱ پایه نهم

انشا درباره عاقبت فرار از مدرسه صفحه ۸۱ پایه نهم

*****************

انشا اول :

مقدمه :

مدرسه مسیری برای رسیدن به دانشی بزرگ است که بدون مدرسه نمیشود به دانشی که نیاز داریم برسیم.
مانند هر مسیری که باید مراحلی را گذراند مدرسه نیز مرحله است برای رسیدن به خواسته ها و نزدیک شدن به پیشرفت
حال اینکه این مسیر حذف شود چه اتفاقی میفتد.

 

تنه :
بعضی وقتا از درس خوندن و مدرسه خسته میشم و میگم کاش مدرسه ای نبود
ولی باز به این فکر میکنم که اگه درس نخونم چطور به شغلی که برای آیندم درنظر گرفتم برسم
و اگه درسی نباشه کاره دیگه ای را نمیتونم جایگزینش کنم.
یه روز تصمیم گرفتم به مدرسه نرم و کارایی که دوست دارمو انجام بدم، راستش هیچ برنامه ای نداشتم و فقط بی هدف تو خیابونا میگشتم
تا اینکه به پارکی رسیدم از بس راه رفته بودم خسته شدم و تصنیم گرفتم تو پارک استراحت کنم تا زمان بگذره روی نیمکتی نشستم و میوه ای که توی کیفم بود رو در اوردم و مشغوله خوردن شدم همون لحظه پسری (دختری) که شاید ۳ یا۴ سال اختلاف سنی داشتیم نزدیکم شد و کنارم نشست، با تعجب نگاهش کردم یعنی منو میشناخت پسر نگاهی بهم انداخت، نگاهی با حسرت بعدش گفت خوشبحالت مدرسه میری آفرین درستو بخون گفتم نه بابا درس چیه امروزو خسته شدم و فرار کردم مگه تو درس نمیخونی، گفت نه، منم یه روز مثل تو از مدرسه فرار کردم و این شد عادتم همون روزه اول با کسایب آشنا شدم که دوستی باهاشون تا به امروز جز تباه شدن برام چیزی نداشت، اولش که معتاد شدم بعدش هم برای بدست اوردن جنس دزد شدم کاش اون روز یکی میومد و میگفت این راهی که انتخاب کردی تباهیه کاش اونروز یکی این حرفایی که من دارم بهت میزنمو بهم میگفت ولی هیچکس بهم نگفت حتی تشویقم هم کردند ولی تو مثل من نباش چند ساله دیگه آیندت میشه الانه من،. الانم به جای اینکه اینجا بشینی تا یکی بیاد و تشویقت کنه به نرفتن به مدرسه پاشو برو خونت و همه چیو به پدر و مادرت بگو و ازشون عذرخواهی کن
گفتم تو چرا الان برنمیگردی خونت، سرشو انداخت پایین و گفت انقد توی باتلاقی که برای خودم ساختم غرق شدم که خجالت میکشیم برگردم جایی برای بخشش نزاشتم
نمیدونم چرا حرفاش بوی نصیحت نمیداد، هیچکدوم از حرفاش رنگه نصیحتای بابامو که هر لحظه میگفت درس بخون رو نمیداد و راحت قبول کردم و یه جور ترس از اینده باعث شد سریع ازونجا دور شم و به طرفه خونه برم
تجربه خوبی بود و زندگی اون پسر یه تلنگری برام بود تا بیشتر هواسم به خودم و آیندم باشه.
الان دیگه حتی اگه توی درسی ضعیف باشم نه بفکر فرار از مدرسه ام و نه بفکره ترک تحصیلم تصمیمم رو قاطع گرفتم و میخوام به چیزی که آرزوی خودم و خانوادم هست برسم و ایمان دارم که میرسم هرچند سخت هرچند طولانی

***************

انشا دوم :

مدرسه در زندگی ما خیلی تاثیر گذار بوده زیرا به دلیل اینکه ما در مدرسه سواد خواندن و نوشتن یاد می گیریم و انسان بی سواد مانند انسان کم بینا که نمی تواند جهان اطراف خود را به خوبی ببیند و درکند است . خیلی از دانش آموزان علاقه ای به مدرسه ندارند و ترک تحصیل می کنند به دلیل اینکه فضای مدرسه برای آن فضایی سنگین و خشک است و بودن در آن محیط برایشان کسل کننده است و گاهی به دلیل سخت گیری های بیش از اندازه مسئولین نیز امکان دل زدگی برای دانش اموزان وجود دارد. دایی من اصلا به مدرسه و درس علاقه ای نداشت و معلمان نیز به دلیل نخواندن درس های دایی فردوس را تحت فشار می گذاشتن به طوری که از محیط مدرسه متنفر شده بود و در نهایت از مدرسه فرار می کرد و ترک تحصیل کرد دورهی اول متوسطه را در بیرون از خانه مشغول به کار هایی سبک شد .برای گذراندن زندگی و مخارج آن. کمی که بزرگتر شد به دلیل این که بی سواد بود و مدرک تحصیلی خوبی نداشت هیچ جایی به آن کار ندادند و در نهایت مجبور شد برای در آوردن پول و مخارج زندگی خود برای دیگران کارگری کند و با حقوقی بسیار کم و بدون بیمه و پشتیوانه ایی و زندگی خود را با سختی می گذراند و همیشه حسرت درس نخواندن خود را می خورد و همیشه به من می گوید که کار اشتباه آن را تکرار نکنم زیرا عاقبت فرار از مدرسه عاقبت همچون دایی من را دارد
************
انشا سوم :

دیروز با بابام نشسته بودم و صحبت از مدرسه و فرار از اون شد. از بابام پرسیدم: اگه یه نفر بخواد از مدرسه فرار کنه چی میشه؟ بابام گفت:من دوران مدرسه زیاد به درس و مشق اهمیت نمیدادم و دوست نداشتم مدرسه برم. فقط دنبال یه راهی بودم که از مدرسه فرار کنم و خوش بگذرونم از بس که بهمون تکلیف میدادن.

یه روز بعد از زنگ تفریح وقتی که حیاط مدرسه خلوت شد و نگهبان مدرسمون هم حواسش پرت بود، مثل برق و باد در مدرسه رو باز کردم و اَلفرار!!! دیگه درس و مشق و کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم برم مثل خیلیای دیگه کار پیدا کنم و برای خودم مردی بشم.

آخه دوره ما خیلیا تحصیل نکرده بودن و کار میکردن و درآمد خونه و زندگی شونو درمیاوردن. من هم رفتم یه کارگاهی مشغول به کار شدم. خیلی سخت کار کردم و پول هامو پس انداز کردم تا به این سن الانم که رسیدم خدایی نکرده فقیر و نیازمند نشم.

فرار از مدرسه تو زمان ما برای خیلیا عاقبت بدی نداشت چون هدفشون کارکردن بود البته بعضی ها که فرار می کردن، سمت کارهای خلاف کشیده میشدن و عاقبتشون به خیر نمی شد. ناگفته نماند اون هایی که به درس و مشق علاقه داشتن، خیلیاشون دکتر و مهندس شدن و درآمدشون چندبرابر درآمد الان منه.

اما فرار از مدرسه تو این دوره زمونه عاقبت خوبی نداره. الان دیگه به یه آدم بی سواد و بی مدرک کار درست و حسابی نمیدن و مجبوره کاری کم درآمد داشته باشه. پسرم! درس و مشق حتی اگه هم برات سخت باشه، نتیجه خوبی داره و می تونی آینده ات رو درخشان کنی. الان که دقت می کنم میبینم اون هایی که باسواد هستند بهتر می تونن از حقشون تو این جامعه دفاع کنن. باسواد بودن نعمت بزرگیه.

با شنیدن حرف های بابام به درس و مدرسه علاقه مندتر شدم و از این به بعد تلاش میکنم و خوب درس میخونم تا در آینده زندگی راحت تری داشته باشم.

 

به این پست امتیاز دهید.
نظرات و ارسال نظر