گام با گامجمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه 70 پایه نهم - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

سخن دوست :امام علی (ع) : دانش، نابود كننده نادانى است.

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه ۷۰ پایه نهم

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه ۷۰ پایه نهم

بازنویسی صفحه هفتاد کتاب مهارت های نوشتاری

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه 70 پایه نهم

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت صفحه ۷۰ پایه نهم

***************

حکایت اول :

متن حکایت :

روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن  که بی طاقت شده ام

طبیب گفت : امروز چه خورده ای؟

مریض گفت :  نان سوخته

طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم

مریض گفت : من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم ؟

طبیب گفت : اگر چشمت روشن بودی نان سوخته نمی خوردی

باز نویسی حکایت :

روزی، فردی به دیدن پزشک می­رود و به او می­گوید:شکم من بسیار درد می­کند آن را درمان کن که بسیار من را اذیت می­کند. پزشک گفت: امروز چه چیزی خورده­ای؟

بیمار گفت: نان سوخته. پزشک به زیردست خود گفت: داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار  بریزم.

بیمار گفت: من درد شکم دارم. داروی چشم به چه درد من می­خورد؟پزشک گفت: اگر چشمت سالم بود نان سوخته نمی­ خوردی.

گاهی بسیاری از اشتباهات ما در نتیجه ناآگاهی ما است. آن مریض بیماری­اش ناشی از ناآگاهی او بود. زیرا بسیاری از عوامل را ما می­دانیم که نادرست است و باعث مریضی می­شود. ولی از نادیدن­ها آن را انجام داده و دچار اشتباه می­شویم

نتیجه گیری: ما از این حکایت نتیجه می گیریم که  قبل از هر کار و هر عملی به نتیجه ان عمل فکر کنیم که بعدا از ان کا ضربه و شکست نخوریم و باعث خرج زیاد و اسیب به ما نشود

**************

حکایت دوم :

روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت : شکم من به غایت درد می کند ،

آن را علاج کن که بی طاقت شده ام.

طبیب گفت : امروز چه خورده ای ؟

مریض گفت : نان سوخته.

طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم.

مریض گفت : من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم؟

طبیب گفت : اگر چشمت روشن بودی نان سوخته نخوردی.

 

 

در روزگاران گذشته ، شخصی به طور عجیب و شدیدی دل درد گرفت

به طوری که دل دردش او را تا پای مرگ کشانده بود.

فورا نزد پزشکی رفت و به دکتر گفت که آقای دکتر تو را به خدا به دادم برسید،

شکمم خیلی درد دارد و دارم از شدت درد میمیرم.

پزشک کنجکاو شد و علت دل درد را از مریض پرسید و به او گفت امروز چه غذایی خورده ای ؟

مریض در پاسخ دکتر گفت که آقای دکتر نان سوخته خورده ام.

پزشک خنده ای کرد و به دستیارش که در کنارش بود گفت :

یک قطره ی چشم برام بیاور تا در چشم این بیمار بریزم.

بیمار که از تعجب شاخ درآورده بود از دکتر پرسید

آقای دکتر من دارم از درد شکم دارم میمیرم ، شما منو مسخره کردید و چشم منو معاینه میکنید ؟

پزشک در پاسخ بیمار گفت : دوست عزیزم ، مشکل در بینایی و چشمان توست.

چونکه اگر چشم بینا داشتی ،به جای نان سوخته نان سالم میخوردی و دچار درد شکم نمیشدی.

*******************

 

 

نظرات و ارسال نظر