گام با گامشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸

انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس صفحه۸۱ پایه نهم - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

سخن دوست :امام علی (ع) : دانش، نابود كننده نادانى است.

انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس صفحه۸۱ پایه نهم

انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس صفحه۸۱ پایه نهم

خاطره صفحه ۸۱ پایه نهم کتاب مهارت های نوشتاری

انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس صفحه۸۱ پایه نهم

انشا و خاطره درباره یک روز از کلاس درس صفحه۸۱ پایه نهم

****************

انشا اول :

صبح بعد از بیدارشدن از خواب و خوردن صبحانه و پوشیدن لباس به سمت مدرسه حرکت کردم، در راه یکی از دوستانم را دیدم و همراه همدیگر به مدرسه رسیدیم و خیلی زود کلاس درس شروع شد، معلم وارد کلاس شدو بعد از حضور و غیاب کلاس که سه نفر از دوستانم غایب بودن درس را شروع کرد، ساعت اول قرآن داشتیم و معلم با صوت زیبا و دلنشین خود برای ما آیه های قرآن را تلاوت کرد و اول روز خود را آرامش صدای قرآن شروع کردیم و کمی بعد برای ما از پیامبران و دین و مذهب ما سخن گفت و چند سوالی از دیگر هم کلاسی هایم پرسید و خیلی زود اولین زنگ تفریح صدا خورد و همه به سمت حیاط رفتیم تا کمی در هوای آزاد قدم بزنیم و از مواد خوراکی که با خود آورده ایم بخوریم.

اما این زنگ تفریح ۱۵ دقیقه ایی خیلی زود تمام شد و مجبور به رفتن به کلاس های خود شدیم، زنگ دوم زبان انگلیسی داشتیم، درسی که خیلی ها به آن علاقه داشتند و خیلی ها از آن خوششان نمی آمد .

اما برای من ما بین این دو حس بود یعنی نه برایش مشتاق بودم و نه متنفر بودم. با آمدن معلم و شروع درس قرعه به نام من خورد و من باید درس جدید را با صدای بلند در کلاس می خواندم، تمام تلاشم را کردم تا به درستی کلمات را تلفظ کنم و ایرادی نداشته باشم، تا حدودی موفق شدم و توانستم نمره ی مثبتی را در جلوی اسم خود ثبت کنم.

زنگ تفریح دوباره به صدا درآمد و این بار به دلیل خواندن درس خیلی تشنه بودم، به سمت آبخوری رفتم و با لیوان مخصوص خود یک دل سیر آب خوردم و با کمی صحبت با دوستانم زنگ آخر به صدا درآمد اما این زنگ درسی داشتیم که من اصلا به آن علاقه ایی نداشتم، درس ریاضی! درسی که همیشه در آن به مشکل برمی خوردم و برایم هر لحظه اش ساعت ها طول می کشید انگار که یک قرن طول ی کشد تا معلم درس را به اتمام برساند

اما با هزار زور و صبر بسیار این درس هم با امتحانی که اصلا خوب به آن پاسخ نداده بودم ، تمام مدت پوست لبانم را می کندم تمام شد و با خوردن زنگ پایانی انگار نفسی تازه در ریه هایم جاری شد و دوان دوان به سمت خانه رفتم تا شاید فردا روز بهتری برای درس و سرکلاس داشته باشم

***********

انشا دوم :

کلاس چهارم ابتدایی بودم روز دوم مدرسه بود زنگ قرآن بود.

معلم ما گفت: چه کسی قرآن خواندنش خوب است و بیشتر از همه حفظ است؟

من دست خود را بالا بردم، آقا به من اشاره کرد و گفت: شما بخوان.

من با کمی استرس سوره ی الزلزله و العادیات را با صوت برای آقای معلم خود خواندم.

او خیلی لذت برد و به من ۲۰ امتیاز داد شاید به نظر شما ۲۰ امتیاز کم باشد ولی آن زمان ۲۰ امتیاز از ارزش بالایی برخوردار بود.

من خیلی خوش حال شدم و از آقایمان تشکّر کردم، آن روز برای من خاطره ی بزرگی بود که دوست دارم تکرار شود و باز هم قرآن بخوانم و امتیاز بگیرم.

غیر از آن دیگر هر وقت قرآن داشتیم اولین نفر من قرائت میکردم.

از سالهای بعد هر معلمی که می پرسید چه کسی میتواند با صوت قرآن بخواند؟ بچه ها همه به من اشاره میکردند من هم از خواندن قرآن با صوت لذت می بردم.

در همان سال و دوسال بعد هم در مسابقات حفظ و قرائت قرآن شرکت کردم.

بهترین لحظات زندگی من انس با قرآن کریم است.

این بود بهترین روزی که دوست دارم تکرار شود

***********

انشا سوم :

کلاس اول راهنمایی بودم.فردای آن روز معلم می خواست حرف (ن) را درس بدهد.روز قبل از بچه ها خواسته بود تا فردا با خودشان نان سنگک سر کلاس بیاورند.ولی این مطلب از یادم رفت حدودا ساعت ۱۰یادم افتاد که من این کار را انجام ندادم.خلاصه در آن زمان هم که حرف معلم مثل وحی از طرف خدا بود.من خیلی ناراحت شدم.باز پدرم رفت ولی نانوایی ها بسته بود.خلاصه در این زمان بود که هنر نقاشی مادرم کمکم کرد.مادرم وقتی اوضاع را دید گفت سریع آن مقوا های توی کمد را بیاور تا برایت نقاشی اش را بکشم.ولی من هم راضی نمی شدم وقتی دیدم دستم از همه جا کوتاه است مقوا ها را برای مادرم بردم و او مشغول کشیدن نقاشی شد و من رفتم و خوابیدم…

فردا صبح به همراه کیفم نایلکس مقوای را باخودم بردم.معلم گفت نان ها را روی میز بگذارید.من دستم را بردم بالا و ماجرا را برای معلم تعریف کردم.او هم وقتی مشمبا را باز کرد و مقوا را بیرون آورد حیرت زده شد.

کل کلاس در حیرت ماندند.

خلاصه ان روز خیلی روز خوبی بود چون هم کارم را انجام داردم و هم خیلی عالی.

خلاصه آن نقاشی سال ها در آن جا روی دیوار کلاس اول ماند و وسیله ای برای یاددادن حرف (ن)برای معلمم شد.پارسال هم که مادرم به مدرسه سرزده بود گفت آن نقاشی هنوز روی دیوار کلاس اول ماندگار شده است

***********

انشا چهارم :

در کلاس و در روز ها و کلاس های درسی مختلف خاطرات خوب و بد بسیاری داریم
خاطرات خوبم از کلاس بیشتر مربوط اخر های سال میشود
که دیگر تقریبا با دوستان جدید کاملا صمیمی شده ام
خاطره خوب من در کلاس برمیگردد به کلاس ریاضی سال پیشم
که اخرین جلسه ما بود
و معلم علاوه بر درس مدرسه حرف هایی به ما زد که میدانست در زندگی به کارمان خواهد امد
یعنی علاوه بر درس مدرسه درس زندگی نیز به ما داد
و تجربه های خود از پیچ و خم زندگی را در اختیار ما قرار داد
و مارا نیز وادار به حرف زدن در باره ی اتفاقات مهم زندگیمان کرد
تا ما هم در حد توان خود تجربه ها و اطلاعتمان در باره زندگی را با بقیه دوستان و همکلاسی هایمان شریک شویم
و به نوعی به انها نیز کمک کرده باشیم
چرا که تجربه پر بها ترین گنجینه است که نمیتوان قیمتی روی ان گذاشت

*************

انشا پنجم:

زمانی که دانش اموز بودم عاشق زنگ انشا بودم  و بر عکس اکثر بچه ها که از این زنگ بیزار بودند من   این زنگ  را دوست داشتم  چون می توانستم  تراوشات ذهنیم را در کاغذی بریزم و با صدای بلند و  به تقلید از گویندگان تلویزیونی در کلاس بخوانم  اما چون در ریاضی  به اصطلاح ((کمیتم لنگ بود)) و از نظر جثه لاغر و نحیف بودم  تا موقع دبیرستان هیچ کدام از معلمانم استعداد مرا باور نکردند و هیچ کدام باورشان نشد که ان کلمات و جملات قلمبه سلمبه متعلق به کله کوچک من باشد برای همین هیچ وقت در انشا به من نمره ی خوبی ندادند .

یادم می اید در کلاس چهارم ابتدایی معلم بد اخلاقی داشتیم (( هر کجا هست خدایا به سلامت دارش)) که هر هفته موضوع انشایی به ما می داد و می نوشتیم و می اوردیم و سر کلاس می خواندیم اما منی که همیشه خودم را می کشتم تا انشایم را بخوانم هیچ وقت دیده نشدم به تصور اینکه نوشتنم چون ریاضی ضعیف است از من نمی خواست که بخوانم در حالیکه می دیدم اکثر بچه ها دست نوشته ها پدر یا برادر ویا داییشان را می اوردند و چه نمرات خوبی هم می گرفتند ولی من هیچ وقت نتوانستم به این معلم عزیز و نازنینم خودم را ثابت کنم و نشان دهم که استعداد مرا فقط با ریاضی نسنجد

ان روز طبق عادت معموله ی هر هفته وقتی وارد کلاس شدند دفتر های انشا را باید روی میز می گذاشتیم و منتظر صدا کردن خانم می شدیم  واقعیت من ان روز انشایم را ننوشته بودم و به تصور اینکه مرا باز نخواهد خواند دفتر سفیدی جلوی میزم گذاشتم  و برای اینکه خانم بویی نبرد مثل همیشه دستم را بلند کرد م که: خانم من بیام خانم من بیام از بخت بدم نگاه خانم چرخید به سمت من. دست و پایم لرزید چه می توانستم بکنم ؟ من یک عالمه انشای نوشته شد ه و خوانده نشده داشتم اما امروز…

این اخر بد شانسی بود اگر واقعیت را به خانم می گفتم باورش نمی شد وفکر می کرد من همیشه الکی دستم بالا است  . با اعتماد به نفس کامل دفتر سفیدم را برداشتم و به پای تخته رفته و به اصطلاح قدیمی ها فی البداهه به اندازه ی یکی دو صفحه سخنرانی کردم و به گمان اینکه خانم با دیدن صفحات سفید این صراحت و استعداد مرا مورد تشویق قرار خواهد داد دفتر را پیش رویش گذاشتم و مسرو ر و خوشحال منتظر نمره ی بیست بودم اما ….در کمال نا باوری نه تنها تشویق نشدم بلکه سزای نمرات بد ریاضی را در زنگ انشا دادم (هر چند در زنگ ریاضی به اندازه ی کافی و وافی مورد عنایت قرار می گرفتم .

خانم از من قول گرفت که دیگر تکرار نشود .

نه ان روز و نه هیچ روز دیگر نتوانستم خودم را و قلم توانایم را و…. به خانم نشان دهم

امروز بعد از ان همه سال خودم معلمم . و یقین دارم دانش اموز من در همه درس ها تواناییش به یک اندازه نیست واگر استعداد واقعی او شناخته شود و خوب هدایت گردد مطمنا  به اهداف عالی اموزشی  خواهیم رسید.

نظرات و ارسال نظر