گام با گامچهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

انشا درباره گذر از رودخانه صفحه ۲۱ پایه نهم - گام با گام | قدم به قدم تا موفقیت

سخن دوست :امام علی (ع) : دانش، نابود كننده نادانى است.

انشا درباره گذر از رودخانه صفحه ۲۱ پایه نهم

انشا درباره گذر از رودخانه صفحه ۲۱ پایه نهم

انشا درباره گذر از رودخانه صفحه ۲۱ پایه نهم

انشا درباره گذر از رودخانه صفحه ۲۱ پایه نهم

انشا اول :

مقدمه : طبیعت جای زیبایی است و آسمان و جنگل و دریا و زیبایی های آن بر کسی پوشیده نیست. رود جاری است لحظه ها جاری هستند و زندگی در گذر است و هر لحظه را باید زندگی کرد.

توصیف : گذر رودخانه مانند گذر لحظات زندگی هرچه را که در راه خود باشد باخودباشد باخود می برد و تنها نشانه هایی از خود به جا می گذارد.گذر رودخانه به ما یاداور می شود که زندگی نیز مانند رودخانه در حال گذر است و منتظر ما نمی مانند و می گذرد.

درمسیر خانه تامدرسه ما یک رودخانه ی پرخروش و پر اب است که به واسطه ی یک پل دو سر ان به همدیگر وصل می شود.این بار که می خواستم از رودخانه گذر کنم بیشتراز قبل به فضای اطرافم توجه کردم.به درختان بلنداطراف رودخانه،به خورشیدتابان منعکس شده بر روی اب ،به ان نزدیک تر می شوم ،به اب رودخانه دست می زنم و از خنکا و تازگی اب حس خوبی به من دست می دهد.به ماهی های ریز داخل رودخانه نگاه می کنم که چقدر بازیگوشانه در حال بازی و جنب و جوش می باشند و ماهرانه در رودخانه ازاین سو به ان سو می روند.به سنگهای داخل رودخانه که در اثر گذر اب هر کدام به شکلی خاص صیغل داده شده و هرکدام رمگ و زیبایی خاصی دارند ومن بارها شده است که سنگ های رنگارنگ ان را جمع کرده ام وباخود به خانه رده ام.لاک پشت ها و اردک و غاز در گوشه ایی دیگر در رودخانهدر حال اب بازی و اب تنی می باشند.من همیشه عاشق صدای اب در حال گذر رودخانه بوده ام و همیشه حس ارامش به من دست داده است و دوست دارم ساعت ها در گوشهاش بشینم و گذر رودخانه را تماشاکنم.

نتیجه گیری : گذر رودخانه به ما یاداور می شود که زندگی درحال گذر است و ما باید در این مسیر ان، خود را همراه کنیم و پابه پای ان جریان پیداکنیم تا از مسیر و گذر زندگی جانمانیم

****************

انشا دوم :

رود جاری است. از میان کوه و دشت و جنگل گذر کرده، صخره ها را می شکافد و مسیر خود را پیدا می کند.

ممکن است بعضی جاها که فراز و نشیبی وجود دارد تبدیل به آبشار زیبا شود، یا با گذشت سال ها یا بعضی مواقع با دخالت انسان ممکن است مسیر خود را تغییر دهد.

روردخانه گر چه لطیف اما سخت مقاوم است. اگر صخره، سنگی یا مانعی سر راهش باشد با صبر و تلاش آن مانع را از سر راه بر می دارد و مسیر خود را باز می کند.

صدای پر جوش و خروش رود، صدایی که با برخورد قطره های آب به سنگ های ریز و درشت در همه جا می پیچد صدای حیات است.

هر جا که رودی جاری است پر از طراوت، سرسبزی و زندگی است. انسان ها و حیوانات و گیاهان آن جا گرد هم می آیند و کنار هم زندگی می کنند، رود زیبا پیوندی نامرئی میان همه ی موجودات ایجاد می کند.

بیش ترین روستاها و شهرها کنار گذرگاه های رودخانه ها تشکیل شده است.

رود از هر جا که می گذرد به حیوانات، گیاهان یا انسان های آن منطقه حیات می بخشد و این از بخشندگی بی منت رود است.

رود زلال و پاک با گذر از هر جا خاطرات هزاران سرنوشت را می شنود و رازها و درد دل های هزاران نفر را در سینه پنهان می کند و آن را با خود به دریا می برد.

گذر رود از سر چشمه تا انتها سفریست مانند سفر زندگی انسان : جذاب، شنیدنی و بعضی مواقع سخت و دشوار.

***************

انشا شماره سه :

در فیلم ها که آدم نگاه می کند ، می بیند همه ی قهرمان ها بدون اینکه پایشان بلغزد، از رودخانه های عریض به راحتی عبور می کنند و با نگاهی آمیخته از غرور و بی تفاوتی به آنطرف رودخانه می رسند.

سال پیش نزدیک عید بود که ما به طالقان رفتیم، پدرم گفت رودخانه ای در این نزدیکی هست که خیلی زیباست. می توانیم برویم آنجا و ناهار را همانجا در کنار طبیعت بخوریم. به راه افتادیم و بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی به آن رودخانه رسیدیم.

نشستیم و زیراندازمان را پهن کردیم. مادرم مشغول آماده کردن وسایل ناهار بود و جوجه ها را به سیخ می کشید.

پدرم هم در حال جمع کردن چوب های خشک برای غال کباب بود. من هم داشتم به او کمک می کردم.

یکدفعه چشمم به آنطرف رودخانه افتاد و دیدم که چند تکه چوب بزرگ خشک آنجا افتاده ، برای اینکه به پدرم نشان دهم که می توانم خیلی کمکش کنم، بدونن اینکه به او بگویم تصمیم گرفتم که به آنطرف رودخانه بروم.

در ذهنم مرور کردم و دیدم این رودخانه عرضش خیلی کمتر از آنهایی ست که قهرمانها از آن رد می شوند.

با خودم گفتم مثل آب خوردن است، سریع می روم و چوب ها را با خودم می آورم. اما تا قدم اول را داخل رودخانه گذاشتم، دیدم به سرعت دارد مرا با خودش می کشد. به زمین افتادم و دستم محکم به یک سنگ بزرگ خورد. آب پر فشار رودخانه داشت مرا به شدت با خودش می کشید، که پدرم سریع به سمت من دوید و دستم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید.

خلاصه مثل موش آب کشیده شده بودم و دستم هم با اینکه نشکسته بود اما درد زیادی داشت. آن روز فهمیدم که فیلم ها صحنه های غیر واقعی هم زیاد دارند و نباید همینطوری از از رودخانه رد شد…

*************

انشا شماره چهار :

آخر یک سنگ کوچک، وسط رود خانه ای خشک. این چه اقبالی است که من دارم؛ از این همه سنگ در زمین من باید اینجا باشم؛ آخر چرا؟!؟ چرا باید وسط این برهوت گرم و بی آب تنها باشم.

آنقدر سنگ کوچک بود که جریان یک رود کوچک آن را حرکت می­داد.

صبح شده بود ولی هنوز آفتاب به من نرسیده بود، انگار داشتم به سمت یک گلوله­ی گلی می­رفتم، کمی دقت کردم؛ نه انگار اون داشت به سمت من می اومد. یک سوسک سیاه داشت با پاهای عقبش گلوله رو قل می­داد، جلو اومد تا از روم رد شد. وقتی ازم عبور کرد فهمیدم بهش چسبیده بودم، دنیا داشت دور سرم می­چرخید، هر از چند گاهی پای سوسک به سرم می­خورد. مسیرمان مسیر رود خشک شده بود، حس کردم صدای آب رو میشنوم؛ صدای شرشرش را؛ هنوز آب به ما نرسیده بود، موضوع را با سوسک در میان گذاشتم.

وقتی از موضوع مطلع شد گلوله را ول کرد و رفت. چند ثانیه ای نشد که آب به ما رسید و آن را متلاشی کرد . من در کنار رودخانه به گل نشسته بودم می ترسیدم بعد از تمام شدن آب باز هم در این برهوت بمانم.

خیلی خوشحال شدم انگار قطره ای به کمکم آمده بود، او مرا هل داد تا به آب افتادم ما چند روز در راه بودیم تا به برکه پایین دشت برسیم، در مسیر من شاهد معجزات آب بودم؛ آب در زمین نفوذ می­کرد و جوانه ها می­روییدند، جوانه هایی که تغذیه جانوران دیگر می­شدند؛ کمی جلوتر گله ای از حیوانات به سمت رود حمله ور شدند تا آب بخورند.

و چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم، صدای برخورد آب به سنگ های بزرگ، صدایی بسیار زیبا، صدایی که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

****************

انشا شماره پنجم :

خورشید تازه سلام کرده است می شنوی؟

صدای گوش نوازی شنیده می شود جلوتر که می رویم صدا بلندتر و واضع تر می شود این نغمه آب است،سرود طراوت،پاکی،لطافت،آرامش و…

آب چشمه از دل کوه می جوشد و به سختی سنگ های ریز و درشت را کنار می زند و روشنی را که میبیند روی زمین سینه پهن می کند گویا سفری درشت است.

قطرات آب که به هم پیوسته و دست به دست هم داده اند از میان کوها و دل تپه ها می آید و خبر سلامتی آن ها را به جنگل و درختان حاشیه ی رود می رساند.

گاهی نسیمی می وزد و دست نوازشگرش خنکی دلچسبی را روزانه ی گونه هایمان می کند.برای ما که در شهر زندگی می کنیم،رودخانه ی یاد آور شادی،تفریح،هوای پاک و… است راستی این همه اب کجا می روند؟

مردم روستاها و آبادی ها و شهرهای کنار رود برای آبیاری مزارع درختان میوه از رود آب بر می دارند کمی پایین تر سدی بزرگ ساخته اند واز حرکت و گردش آب،برق و روشنایی می گیرند تا چرخ صنایع بگردد.

آب ها بعد از سفری طولانی و عبور از کوها و جنگل ها و دشت های فراخ،دست خود را به هم می دهند و رودخانه های زیبا دریای مواج را در آغوش می کشد،چونان فرزندی که مادر خود را در آغوش می کشد.

آبی که در رودخانه جاریست هنگام پیمودن مسیر طولانی در اطراف خود به حیوانات،گیاهان و انسان ها حیات و زندگی شادی می بخشد و سرانجام در ساحل دریا به خوابی آرام فرو می رود و دیگر شب است و هنگام خواب…

************

انشا شماره ششم :

در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه‌ای وجود داشت که بسیار تنها بود. او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی‌آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی‌دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می‌کرد و اجازه نمی‌داد ماهی‌ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.
به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می‌کرد. دختر کوچولو می‌خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی‌توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.
ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی‌کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی‌گذاشت و به او می‌گفت از من دور شو.
ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی‌ها تسلیم نمی‌شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.
بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.
کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن‌ها دوستان خوبی برای هم شدند.
رودخانه تمام شب را فکر می‌کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می‌آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.
صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.
رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی‌توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.
اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می‌آورد.
حالا دیگر رودخانه می‌خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.

 

 

به این پست امتیاز دهید.
نظرات و ارسال نظر